صفحه اصلي | عناوين كل اخبار
   موسيقي
مرا ببوس شصت ساله شد
ترانه «مرا ببوس» شصت ساله شد. نخستین بار این ترانه در اوایل شهریور ۱۳۲۹ به چاپ ر...

   بيوگرافي - چهره ها
مارکس فقیر بود و دیکنز میلیونر؛ ۶میلیون وصیتنامه آنلاین شد
کارل مارکس تنها ۲۵۰ پوند از خود به جا گذاشت
چندان عجیب نیست که کارل مارکس، ف...
  فيلم :   
  فيلمي از صفوف پرازدحام پمپ بنزين درتهران
  فيلمي از صفوف طولاني بنزين در تهران
  وضعيت استراحت كساني كه ازشهرستان براي درمان به بيمارستان قلب رجايي تهران مي آيند
  ازدحام وصفوف طولاني در عابر بانكها
  مراسم تولد شهيد شهرام فرجي در بهشت زهرا
  عابر بانكهای شلوغ و کلافگی مردم از صفوف طولانی
  شعارنويسي - مرگ بر خامنه اي جلاد -شيراز
  شعارنويسي براي روز قدس در اصفهان
  مردان و جوانان به اميد پيدا كردن كار
  فيلمي از صفوف پمپ گاز در كازرون - بوشهر
  صف های طولانی جایگاههای گاز طبیعي- ترمينال غرب
  شعار نويسي در دانشگاه اروميه
  شعار مرگ بر خامنه اي در اصفهان
  گشت هاي سركوبگر مبارزه باروزه خواران
  شلوغي صفهاي بنزين در تهران
  صف های پر ازدحام گاز طبیعی
  صفهاي طولاني پمپ بنزين درتهران
  وضعيت بازار ايران
  شعارهاي جوانان دلير تبريزي در تظاهرات
  شعار جوانان تبريزي ما براي كشته شدن آماده هستيم سربازان بابك هستيم

  صوت :   
   رضا شهابی را به علت جرم های ناکرده آزار و شکنجه می دهند! درگفتگو با حسن شهابی برادر او
  اعتياد ورواج آن توسط عوامل حكومتي
  استمداد خواهي مادراسالو در آستانه روزجهاني كارگران
  من آن موجم كه آرامش ندارم به آساني سر سازش ندارم
  ميشه بيهوده نپوسيد - ميشه خورشيد شد وتابيد (تاك )
   بگذاريد اين وطن وطن بشود-شعري از شاملو
  دريا
  تنها با گلها گويم غم دنيا را
  پاشو كاري كن
  «بی تو مهتاب شبی» با صدای «فریدون مشیری»
  تظاهرات عظيم مردم تهران درميدان هفت تير ساعت 1030
  گزارش يك شاهد عيني از حكومت نظامي ايجاد شده درروز تحليف احمدي نژاد
  ضرب و شتم يك جوان از زبان خودش
  مصاحبه با محمود رضا دهقان از اعضاي كانون صنفي معلمان دررابطه بااعتصاب ملي معلمان (براي شنيدن دانلود كنيد)
  همراه شو عزيز



 
شهيدي ديگر-- ميثم عبادي
در انتهاي بلوار بعثت در تهران ، شهرک کوچکي به نام کيانشهر وجو د دارد . محل زندگي ميثم عبادي ۱۶ ساله که به قول پدر و مادرش در عمر کوتاهش جايي جز اين شهرک را نديد .ميثم هم يکي از جان باختگان حوادث پس از انتخابات است . او روز ۲۴ خرداد ماه سال گذشته بر اثر اصابت گلوله به شکم جان باخت پدر و مادر ميثم عبادي حالا در خانه کوچکشان پس از يک سال ، از دوري ميثم سخن مي گويند. از دوري آخرين فرزند و نان آور خانواده شان . خانه شان آنقدر کوچک است که تو سخت مي تواني تصور کني. ميثم وخواهر و برادر و پدر و مادرش در آن زندگي مي کرده اند .

دو اتاق تو در تو تاريک تنها محل زندگي اين خانواده است .مي گويند پدر خانواده چند سالي است که از کار افتاده شده و کارش را رها کرده است . شايد همين سختي ها بود که ميثم نوجوان را به فکر اعتراض انداخت. او چاره اي نداشت جز اينکه در سن ۱۵ سالگي دست از تحصيل بکشد و شاگرد يک خياطي شود.خياطي ياد مي گرفت و در کنارش هر کاري مي کرد تا کمک خرج مادرو پدرش باشد .
پدرميثم با صدايي لرزان و گرفته از پسرش حرف مي زند پسري که حالا بايد کم کم برايش تبديل به خاطره شود از ساعت هشت صبح تا هشت شب کار مي کرد تا کمک خرجمان باشد .من راننده کاميون بودم اما چند سالي است که به دليل بيماري گردن و کمر نمي توانم کار کنم. مي بينيد خانه مان چقدر کوچک است مجبور شديم هر بار قسمتي از آن را جدا کنيم و بفروشيم وگرنه ملک مان انقدر کوچک نبود. ميثم که هميشه پسر با غيرتي بود طاقت نياورد ودرسش را رها کرد و کمک خرجمان شد
بغض درگلوي پدر مي شکند . خواهر بزرگ ميثم که بعد از مرگ برادر دلبندش و کوچکترين عضو خانواده شان بيشتر به همراه فرزندانش به پدر و مادرداغدارش سر مي زند حرفهاي پدر را کامل مي کند : روز مادر بود و عروسي برادر بزرگترمان هم نزديک بود. مي خواستيم همه دور هم باشيم. اما ميثم گفت چند ساعتي با دوستان به ميدان ولي عصر مي رود. گفتم ميثم نرو مي گويند شهر شلوغ است . گفت من چکار به سياست دارم فقط با دوستان مي رويم ببينم احمدي نژاد در سخنراني اش چه مي گويد و در شهر هم گشتي مي زنيم .
خواهر با گوشه روسري اشک هايش را پاک مي کند .در دو گوشه خانه کوچک عکس هاي بزرگي از ميثم را بر ديوار خانه نصب کرده اند تنها تابلوهايي که در اين خانه به چشم مي خورد . جوانکي کم سن و سال.با ديدن اين عکس ها تصور مي کني عکس هايي از دوران کودکي ميثم را بر ديوار نصب کرده اند . مي پرسم اين عکس بچگي هاي ميثم است ؟
خواهر ميثم با بغض رو به پدرش مي کند : مي بينيد همه همين را مي گويند نه اين ميثم است. ميثم ما . زماني که رفت فقط ۱۶ سال داشت. بعضي ها گفتند و نوشتند ۱۷ ساله بوده اما اشتباه کردند. او يک جوان ۱۶ ساله بود که نه از سياست چيزي مي دانست و نه حق راي دادن داشت .
آن روز کسي از اعضاي خانواده ميثم که دور هم جمع شده بودند فکر نمي کرد که ساعت ده و نيم شب با زنگ تلفن چنين خبر دردناکي بشنوند .تصورش هم براي شان محال بود تلفن زنگ خورد بر صفحه آن شماره موبايل ميثم افتاده بود خواهر با ذوق گوشي را برداشت اما غر يبه اي سخن گفت . صداي نا آشنا گفت پسري جوان در منطقه پارک وي از ناحيه شکم تير خورده است و حالا در بيمارستاني در چهاراه قلهک بستري است . بيمارستاني که آنها هرگز نامش را از ياد نخواهند برد .بيمارستان جواهري .
پدر ميثم آن قدر با شنيدن اين خبر دستپاچه شد که نفهميد چطور هنگام رانندگي با ماشين يکي از همسايگان از جاده هراز سر در آوررده است
خواهر ميثم مي گويد:« گفتم بابا داري به شمال مي روي ؟ ما در جاجرود چه مي کنيم پدرم حواسش پرت بود . وقتي رسيديم شهيد شده بود. باور کنيد هنوز بدنش داغ بود گفتند تازه تمام کرده است
هق هق گريه مادر و پدر ميثم بلند مي شود دير رسيديم و پسرمان را زنده نديديم ولي دستهايش هنوز گرم بود
ميثم آن روز اما تنها نبود . او همراه دو نفر از دوستانش به قول خودشان به شهر رفته بودند . دوستاني که بعدا ماجراي کشته شدن او را براي خانواده اش شرح دادند .آنها براي پدر و مادر ميثم از آن روز پر ازدرد گفتند روزي که دوستشان را براي هميشه از دست دادند . آنها تعريف کردند .روز ۲۴ ميدان ولي عصر شلوغ بوده، شلوغ تر از آنچه در ذهن نوجواناني مثل آنها مي گذشته است همه جا پر از نيرو بوده است .نيروهاي انتظامي و لباس شخصي . آنهامي گويند که با وجود اصرار فراوان نتوانسته اند به محل سخنراني روز احمدي نژاد وارد شوند.انگار آدم ها از قبل انتخاب شده بودند. به آنها گفته بودند حق شرکت نداريد .
ميثم و دوستانش اما پس از اين ماجرا سوار بر اتوبوسي راهي چهار راه پارک وي مي شوند جايي که زد و خوردهايي بين معترضان به نتايج انتخابات دهم و نيروهاي بسيج و لباس شخصي در جريان بوده است . در آن محدوده يک نيروي لباس شخصي دختري را به شدت با باتوم کتک زده وبعد هم روي زمين مي کشيده است . ميثم که اين صحنه را مي بيند به شدت عصباني مي شود و اعتراض مي کند و جواب اعتراضش هم گلوله اي بود که به شکمش اصابت مي کند . دوستانش بعد همه چيز را براي خانواده مي گويند :" ميثم رو به آن شخص گفته است چرا با دختر مردم اين طور مي کني مگر خودت ناموس نداري که بعد از آن صدايش براي هميشه خاموش مي شود
پدر ميثم مي گويد : هميشه نسبت به اين برخوردها حساس بود اگر کسي در محله مان مزاحم دختري مي شد ميثم حتما با آن شخص برخورد مي کرد او آن روز هم به گفته دوستانش از اين برخوردهاي تند خيلي تعجب کرده و رو به آن لباس شخصي گفته چرا دختر مردم را اين طور در خيابان مي زني؟ اما مي خواهم بپرسم جواب اين سوال بايد گلوله باشد ؟ آن هم گلوله به پسر ۱۶ ساله اي که هيچ چيز از سياست نمي داند ؟ هرگز تصور نمي کردم پسرم را در روز روشن به دليل يک اعتراض کوچک اين طور قرباني کنند
يک سرباز وظيفه که ميثم را در آن حال و روز مي بيند به کمک دوستانش به بيمارستان مي برد. البته بيمارستاني که مخصوص زنان باردار بوده و چون در آن جا تجهيزات کافي براي درمان يک زخمي وجود نداشته تيم پزشکي نمي توانند کمک زيادي به اين جوان کند و او به دليل خونريزي داخلي جان مي بازد
پدر ميثم با اندوه سري تکان مي دهد «: اگر به يک بيمارستان مجهز رفته بود و زودتر به او رسيدگي مي کردند اين بلا به سرمان نمي آمد و الان او را در کنار خودمان داشتيم آن از بچگي اش که در فقر و اندو ه گذشت اين هم از اوج جواني اش که براي هميشه رفت
مادر حالا گريه را سر مي دهد . يک سال است که آنها حال و روز درستي ندارند و نمي توانند غم از دست دادن کوچکترين فرزندشان را از ياد ببرند .قطعه ۲۵۶ بهشت زهرا رديف ۱۳۱ شماره ۳۱ تنها جايي است که به اين مادر داغدار آرامش مي دهد هر بار بي تابي مي کند فرزندان اش او را به مزار ميثم مي برند
پدر از روزهاي سختي که گذرانده مي گويد اينکه در اين يک سال به دليل فکر و خيال مدام دچار فراموشي هاي گاه و بيگاه شده است و با اين وضع توان رسيدگي به اوضاع اقتصادي خانواده را هم ندارد . او حالا کمک خرجش را از دست داه است و بدون او بيشتر متاصل شده است
پدر درباره ميثم حرف مي زند :« آنقدر عمرش کوتاه بود که حتي نمي توانم درباره اش زياد حرف بزنم ولي پسر خوبي بود و همه ما از بودنش در خانه راضي و خوشحال بوديم .هيچ وقت از اينکه کار مي کند گلايه نمي کرد و هميشه از همه چيز راضي بود و بعد فوري انگار چيزي يادش آمده باشد اضافه مي کند.دستهاي قوي اي داشت .و دوباره سربه زير اشک مي ريزد
پدر ميثم که شکايتش را به همه نهادهاي قانوني از جمله دادستاني ،دفتر رياست جمهوري و دفتر رهبري برده است .تاکنون هيچ نتيجه اي نگرفته است. اما با قاطعيت مي گويد :« دولت را در اين کار مسوول مي دانم آنها بايد بگويند که چرا پسر بي گناه من را در روز روشن در خيابان کشته اند بايد ضارب را دستگير و زنداني کنند
او مي گويد: چند بار افرادي به نام بسيجي به خانه مان آمدند و گفتند از آقايان موسوي و کروبي شکايت کنيد وبگوييد آنها باعث کشته شدن فرزندتان بوده اند . بعد هم از قول ما خبرگزاري هاي دولت به دروغ حرفهايي را بازتاب داده اند
خواهر و پدر ميثم هردو اين نوشته هاي اين خبرگزاري ها راا تکذيب مي کنند. پدرش مي گويد:« به آنها هم گفتم که من از دولت شکايت دارم مگر هر کس از خيابان رد مي شود بايد تير بخورد و کشته شود پسر من اصلا از سياست سر در نمي آورد فقط براي کنجکاوي به خيابان رفته بود آيا اين جرم است ؟
خواهر ميثم هم با اشاره به دروغ پرداري اين افراد در برخي سايتهاي خبري مي گويد :«بار دوم که اين بسيجي ها به منزل مان آمدند به آنها گفتم چرا از طرف ما دروغ مي گوييد ما کاري به سياست نداريم و فقط مي خواهيم بدانيم چه بلايي سر عزيزمان آمده حتي به آنها گفتم من از آقاي احمدي نژآد سوال دارم يعني کسي که براي شرکت در سخنراني شما آمده بايد کشته مي شد مگر خودتان از صبح آن روز در تلويزيون تبليغ نمي کرديد که جوانان در آن سخنراني شرکت کنند پس چرا برادر مرا اين گونه کشتيد ؟
پدر ميثم ادامه مي دهد :« وقتي به اين جا و آنجا مراجعه مي کردم و پي گيرشکايت و چگونگي کشته شدن پسرم مي شدم به من مي گفتند پسرت اغتشاشگر بوده من هميشه به آنها مي گفتم پسر ۱۶ ساله من اصلا نمي دانست سياست چيست او حتي نتوانست راي بدهد حالا چطور اغتشاشگرشده است ؟ اما يک روز قاضي پرونده پسرم تکليف را مشخص کرد رو به من گفت به نتيجه نمي رسي بي خود خودت را خسته نکن .او گفت من ده بار مامور فرستادم تا فرمانده بسيج را براي پي گيري وضعيت پرونده پسرت احضار کنم اما او نيامد از اين حرفها فهميدم که کسي پاسخگويمان نيست .پسر ۱۶ ساله ام را از من گرفتند و به جايش در آخر يک کارت خانواده شهيد به ما دادند . نمي فهمم اين کارت به چه درد ما مي خورد . من به جاي اين کارت مي خواهم قاتل پسرم را معرفي و محاکمه کنند. .
منبع : سايت راي من کجاست
دوشنبه, 25 مرداد89


۱۳۸۹/۵/۲۸

پدر يعقوب بروايه: قاتل فرزندم را معرفي کنيد
خانواده يعقوب بروايه، در مصاحبه با "روز" خوستار معرفي و محاکمه قاتل فرزندشان شدند.يعقوب بروايه، دانشجوي کارشناسي ارشد دانشگاه تهران بود که تيرماه سال گذشته در جريان اعتراضات مردمي به تقلب در انتخابات، از ناحيه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و پس از 10 روز در بيمارستان جان باخت.
رسانه هاي حکومتي پيش از اين يعقوب بروايه را بسيجي و ضارب او را اغتشاشگر معرفي کرده و به نقل از پدر اين شهيد نوشته بودند که "سران فتنه و ضد انقلابيون بايد جوابگوي خون او باشند". اما عبدالزهرا بروايه، پدر يعقوب بروايه به "روز" مي گويد بسيجي يا اغتشاشگر هر اسمي ميخواهند بگذارند اما قاتل فرزندم را معرفي و در دادگاه محاکمه کنند.
آقاي بروايه سپس درخصوص مصاحبه هايي که به نقل از او در خبرگزاري فارس، روزنامه کيهان و ساير رسانه هاي حکومتي منتشر شده توضيحاتي مي دهد که نشانگر چگونگي شرايط انجام اين مصاحبه ها و فشارهايي است که بر روي او و خانواده اش بوده و همچنان هم ادامه دارد؛ اما "روز" به خواست اين پدر داغديده، فايل صوتي اين مصاحبه را نگه ميدارد تا روزي که او اجازه انتشار کامل مصاحبه را بدهد.
آقاي بروايه با اين حال بسياري از مطالبي را که به نقل از او در اين رسانه ها منتشر شده تکذيب مي کند و مي گويد بخش اعظم سخنان او از سوي خبرنگاران اين رسانه ها تحريف شده است.
هم کلاسي ها و اساتيد يعقوب بروايه در سوگ از دست رفتن اين دانشجوي هنر مطالب بسياري نوشته اند و شمس لنگرودي نيز در کتابي با نام "بيست و دو مرثيه در تيرماه" شعري براي يعقوب بروايه سروده و خطاب به او نوشته است:
يعقوب بروايه دانشجوي من بود!
با ردا و عصا، به سوي تو بال مي‌زند مرگ بگريز يعقوب بروايه، بگريز، تلألو شادي در چشمت نمي‌گذارد چهره‌ي مرگ را ببيني بگريز يعقوب بروايه، بگريز، تو در ستايش زندگي به خيابان رفته بودي مرگ به تو هديه کردند، بگريز يعقوب بروايه بگريز.
گفتگوي "روز" با عبدالزهرا بروايه، پدر يعقوب بروايه را در ذيل بخوانيد:
آقاي بروايه شما گفته ايد که فرزندتان بسيجي بوده و در راه جمهوري اسلامي شهيد شده و سران فتنه بايد جوابگوي خون او باشند، اما دوستان يعقوب که در اعتراضات همراه او بوده و او را به بيمارستان منتقل کرده اند چيز ديگري مي گويند و حتي عکسي با مچ بند سبز از فرزند شما منتشر شده است. ممکن است بفرماييد يعقوب بسيجي بود يا معترض؟
يعقوب بسيجي نبود. او اصلا کاري به سياست نداشت و قاطي هيچ چيزي نمي شد. بچه اي درسخوان و عاشق هنر بود. 28 سال داشت و هميشه دنبال درس بود. يعقوب با وجود نبودن امکانات و مدرسه در روستاي ما، با عشق و علاقه درس خواند و دبستان را در روستاي خودمان بود اما مجبور بود براي دوره راهنمايي به روستاي ديگري برود، ديپلم را هم در اهواز گرفت؛ با همه اينها عاشق درس و تحصيل بود و همين طور ادامه داد تا در دانشگاه اراک و بعد هم دانشگاه تهران قبول شد. پسر من تمام زندگي اش مشغول درس خواندن بود و اصلا قاطي هيچ کار سياسي نمي شد. او يک هنرمند بود. خود من هم آدمي سياسي نيستم زندگي ساده و معمولي داريم مثل بقيه مردم و قاطي اين چيزها هم نمي شويم. اين مسائل سياسي را هم خودشان نوشته اند.
دوستان يعقوب مي گويند او معترض بود و براي اعتراض به خيابان رفته بود. شما با آنها صحبت کرده ايد؟
بله صحبت کرده ام و مي گويم که پسر من سياسي نبود بلکه مثل بقيه مردم که به خيابان رفتند و مسالمت آميز اعتراض کردند او هم به خيابان رفته بود. هيچ فرقي با بقيه مردم نداشت. يعني پسر من نه ضد انقلاب بود و نه اغتشاشگر، بلکه دانشجويي بود که نسبت به مردم و کشورش احساس وظيفه و مسئوليت ميکرد و مثل همه مردم ديگري که به خيابان رفتند او نيز به خيابان رفت. اما وقتي گلوله خورده اصلا در تظاهرات نبوده قصد رفتن به خانه را داشته اما راهها را بسته بودند و درگيري بود او هم با جمعيت به سمت مسجد لولاگر رفته و همان جا هم گلوله خورده است.
خود شما چي آقاي بروايه، شما بسيجي هستيد؟
نه خير بنده بسيجي نيستم. من اصلا آدمي سياسي نيستم کاري هم به سياست ندارم. من اهل روستاي بروايه در نزديک اهواز هستم و با خانواده ام در همان روستا زندگي مي کنم.
مادر يعقوب پيش از اين در مصاحبه با "روز" اعلام کرده بود که يعقوب قبل از جان باختن گفته است من براي آزادي کشته شدم. ممکن است بفرماييد شما چگونه از گلوله خوردن يعقوب مطلع شديد و يعقوب چگونه جان باخت؟
با يعقوب حرف زديم؛ گفت با دوستانش است و ما چون خيلي نگران بوديم توصيه کرديم در خيابان نماند و به خانه برود.يعني روزهاي بدي بود خيلي نگران بوديم و هر روز با يعقوب حرف مي زديم و از او مي خواستيم به خيابان نرود. آن روز هم صحبت کرديم؛ يک ساعت بعد تماس گرفتيم اما کسي جواب نميداد نگران شديم همين طور زنگ ميزديم اما کسي جواب نميداد تا اينکه موبايل او خاموش شد. بعد از طريق دوستانش متوجه شديم که يعقوب گلوله خورده است. مردم او را به بيمارستان لقمان رسانده بودند. وقتي به تهران رسيديم در کما بود؛ کسي هم پاسخي نميداد ؛ چند روزي در کما بود يکبار به هوش آمد اما خيلي کوتاه بود و فقط يک جمله بر زبان آورد که به زبان مادري اش هم بود و بعد از آن جان باخت. بعد براي تحويل جنازه اقدام کرديم اما به ما ندادند. گفتند بايد پزشکي قانوني ببيند و.....
چگونه جنازه را تحويل گرفتيد؟
يعقوب را در تهران به ما ندادند، خودشان آوردند به روستاي ما، تعهد گرفتند که شلوغ نکنيم و مراسم را در سکوت برگزار کنيم و بعد هم در حضور خودشان به خاک سپرديم.
آقاي بروايه منظورتان از خودشان چه کساني هستند؟
نيروهاي امنيتي.
شما شکايت کرده ايد و خواستار معرفي قاتل فرزندتان شده ايد اما خبرگزاري فارس به نقل از شما نوشته است که شما از "سران فتنه" هم شکايت کرده ايد. اين موضوع صحت دارد؟
من تنها يک شکايت کرده ام که در آن هم خواسته ام قاتل پسرم را شناسايي، معرفي و محاکمه کنند. همان کسي که با گلوله به سر پسر من شليک کرد و يعقوب مرا که جزو جوانان نخبه اين مملکت بود به شهادت رساند.
آقاي بروايه ممکن است بفرماييد شکايت شما به کجا رسيده و چه پاسخي به شما داده اند؟
گفتند گلوله اي که به يعقوب خورده از اسلحه نظامي نبوده و جزو اسلحه هايي که در اختيار نيروهاي بسيج بوده هم نبوده است. تا به حال که نتوانسته اند قاتل را شناسايي کنند يعني به ما اينطور گفته اند. بحث ديه را هم يکبار مطرح کردند که من گفتم ما ديه نمي خواهيم. من وضع مالي ام بد نيست اما اگر هم نداشتم باز هم ديه نمي خواستم من فقط قاتل پسرم را ميخواهم. معرفي کنند و بگويند که قاتل بچه من چه کسي است بياورند در دادگاه و محاکمه کنند. جواب مادر يعقوب را بدهند که با رفتن يعقوب، زندگي ندارد. يک سال گذشته و قاتل بچه ام شناسايي نشده است؛ من نميدانم تا چه زماني مي توانم به خاطر بچه هاي ديگرم سکوت کنم. ما تاکنون در چارچوب قانون رفتار کرده ايم کاري هم به ضد انقلاب نداريم. اما اينکه مدام مي نويسند يعقوب بسيجي بوده و... خب بياييد قاتل اين به قول شما بسيجي را معرفي و دادگاهي کنيد اگر هم مي گوييد اغتشاشگر بوده يا هر اسم ديگري، باز هم قاتل او را معرفي کنيد. به هر حال قاتلي بوده که بچه من شهيد شده يا نه؟

فرشته قاضي


۱۳۸۹/۵/۱۵

شهيد راه آزادي محرم چگيني قشلاقي
جزييات مرگ يكي ديگر از شهداي حوادث بعد از انتخابات از زبان برادرش
محرم چگيني 34 ساله از شهداي روز 25 خرداد است او در روز تجمع سكوت 25 خرداد مقابل پايگاه بسيج مقداد در خيابان آزادي با شليك گلوله از پاي درآمد در بي خبري دفن شد و حالا بعد از هفت ماه ، برادر محرم از اتفاقي كه بر سر برادرش آمده حرف مي زند.علي چگيني، برادر که هنوز نتوانسته غم از دست دادن محرم را فراموش کند در خانه پدري آمده و در کنار مادر ميانسالش گاه ماجراي کشته شدن برادرش را مي گويد و گاه با سکوتي دنباله دار مي فهماند که در ما ه هاي پس از نتخابات بيش از هر کسي بر او و خاواده اش سخت گذشته است.
خانه پدري شهيد محرم چگيني در يكي از محلات جنوبي تهران واقع شده است. علي چگيني كه هنوز در غم از دست دادن برادرش غمگين است از حادثه تير خوردن محرم و چگونگي پيدا كردن جسد او مي گويد:"شب 25 خرداد همسر محرم با من تماس گرفت كه يك تماس تلفني از بيمارستان رسول اكرم داشته و گفته شده به پاي محرم تير خورده است. ما هم خيلي زود به آنجا رفتيم اما خبري از او در آنجا نبود. تنها گفته شد كه در آن روز در بيمارستان رسول اكرم هشت نفر كشته شدند. تمام بيمارستان هاي تهران را تا پنج- شش بار سر زديم اما جستجو هاي ما به نتيجه اي نرسيد."
هفت روز بعد از مرگ محرم چگيني از پزشك قانوني شهريار با برادرش تماس گرفته شد تا براي شناسايي جسد به آنجا مراجعه كنند:" چندين بار به كهريزك مراجعه كردم و در آخر به ما گفته شد كه جسد برادرم را در فاز چهار انديشه كنار خيابان پيدا كرده اند. فيلم پيدا كردن جسد محرم را در پزشکي قانوني به ما نشان دادند. بسيار تكان دهنده بود .او را به همراه سه جسد ديگر در خيابان هاي اطراف شهريار رها كرده بودند."
در روز 25 خرداد محرم وقتي داشت به سمتي كه گلوله ها از پايگاه بسيج شليك مي شد نگاه مي كرد كه گلوله يك راست به گونه او برخورد مي كند و از پشت سرش خارج مي شود. از آنجا كه سر محرم به سمت بالا بوده تير بعد از خارج شدن از پشت سرش به كتفش فرو مي رود. علي چگيني با نگاه اندوهناکش ماجرا را تعريف مي کند و مي گويد که دو روز بعد از اين حادثه، فيلم كشته شدن برادرش را به دست مي اورد.
برادر، بارها اين فيلم را ديده است و در اين چند ماه حادثه اي را كه در خيابان آزادي رخ داده در ذهنش مرور مي كند و حتي لحظه مرگ را مستند در اختيار دارد. مدام اين سوال را مي پرسد: اين فيلم نشان مي دهد که برادرم در خيابان آزادي و مقابل پايگاه بسيج مقداد تير خوورده است اما چگونه است كه جسد او سر از خيابان هاي اطراف شهريار در مي آورد؟
خواهر شهيد محرم چگيني هم در لحظه نشان دادن فيلم با بغضي فرو خورده از بي گناه كشته شدن محرم مي گويد و مادر پيرش، بلور چگيني هم در سكوت ، به گل هاي نقش بسته روي قالي خيره شده و ديگران در اتاق را تماشا مي كند. ماه هاست كه مادر پير هر روز صبح عكس پسر از دست داده اش را در دست مي گيرد،عكس را مي بوسد و مي گريد.
علي چگيني بعد از مراسم خاكسپاري از مسئولان بهشت زهرا مي خواهد كه روي سنگ قبر برادرش عنوان شهيد را بنويسند اما مسئولان آنجا مي گويند كه با مجوز اين كار انجام مي شود:" در قطعه 256 برادرم و مهدي كرمي از ديگر جان باختگان روز 25 خرداد خيلي مظلومانه دفن شده اند . مي دانم آنها شهيد هستند اما سكوت در برابر مرگ آنها درست و عادلانه نيست."
علي چگيني مي گويد:" در روز مراسم خاكسپاري از طرف معاونت سياسي استانداري تهران به سراغ ما آمدند كه ما درباره مرگ محرم شلوغ نكنيم و اطلاع رساني هم نكنيم. 50 روز بعد از مرگ هم باز به سراغ ما آمدند تا مصاحبه اي تلويزيوني از ما بگيرند.به ما مي گفتند كه بايد عليه موسوي شكايت كنيم و جواب ما اين بود كه ما عليه قاتل محرم شكايت مي كنيم و نه كس ديگري. به ما در آن مصاحيه گفته شد كه سازمان محرم را كشته است و يا چند بار هم با پيگيري هاي من معاون سياسي استانداري گفت كه محرم در يك تصادف كشته شده است."
برادر شهيد محرم چگيني بعد از گذشت هفت ماه از قتل محرم مي خواهد عليه قاتل شكايت كند اما نمي داند به كجا و خطاب به چه كسي شكايتش را ببرد؟ چرا كه پي گيري هاي چند ماهه اش به نتيجه اي نرسيده، اما او هنوز هم مصرانه مي حواهد كه اين خون ريخته شده پايمال نشود.
حالا خانواده چگيني و همسر 29 ساله اش در غم از دست دادن عزيزشان سوگوارند و در شرايط بد اقتصادي روزهاي سختي را پشت سر گذاشته اند و هنوز روزهاي دشوار ديگري را پيش رو دارند
منبع: وبلاگ راي ما كجاست؟


۱۳۸۹/۴/۱۲

شهيد راه آزادي عليرضا افتخاري
عليرضا افتخاري دانشجوي 24 ساله روز 27 خرداد در جريان راه پيمايي توسط مزدوران بسيجي و لباس شخصي بازداشت شد و به نقطه نامعلومي منتقل شد. خانواده وي سرگردان به همه ارگانهاي حكومتي براي پيدا كردن عليرضا مراجعه نمودند.
نهايتا بعد از 25 روز بي اطلاعي خانواده اش , 22 تير جسد شهيد را تحويل خانواده وي دادند. هنگام تحويلدهي جسد هم از خانواده اش تعهد گرفته بودند كه مطلقا نبايستي اين مسئله جايي درز پيدا كند و اگر كسي سؤال كرد، بگوييد در تصادف كشته شده و هيچ حرفي نزنيد. قبل از تحويلدهي جسد نيز هفت ميليون تومان از خانواده شهيد گرفتند. قابل توجه اينكه كليه اعضاي قابل پيوند او از جمله دو چشم ، كبد ، كليهها، قلب، ريه و ساير اعضاي قابل پيوند او را از بدنش خارج كرده بودند!!!


۱۳۸۹/۴/۱۲

شهيدراه آزادي محمد جواد پرنداخ
شهيدراه آزادي محمد جواد پرنداخ دانشجوي دانشگاه اصفهان
محمدجواد پرنداخ يكي ديگر از شهداي خرداد ماه , در شهر گيلان غرب استان كرمانشاه تشيع و به خاك سپرده شد.
شهيد محمد جواد پراندخ 23 ساله و دانشجوي مهندسي پتروشيمي دانشگاه صنعتي اصفهان بود , وي بعد از آزادي از زندان پازيك به دليل شدت فشارهاي وحشيانه وارده و شكنجه هاي به عمل آمده بر وي, خود را در اصفهان از روي پل عابر به پايين پرتاب كرده و به شهادت ميرسد .
اين دانشجوي كُرد در جريان وقايع پس از اعلام نتايج دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري جان خود را از دست داده است.
نامبرده در يكي از تجمعات اعتراضي در شهر اصفهان از سوي نيروهاي امنيتي دستگير مي شود و در زندان مورد شكنجه هاي وحشيانه جنايتكاران قرار مي گيرد.
گفته مي‌شود همزمان با تشيع پيكر و مراسم تدفين اين دانشجوي شهيد در گيلان غرب مردم اقدام به سر دادن شعارهاي اعتراضي نمودند.
همچنين خانواده پرنداخ نيز از سوي نهادهاي امنيتي براي برگزاري مراسم ختم و اطلاع رساني در اين مورد تحت فشار قرار داشتند، به گونه‌اي كه از آنان خواسته شده بود دليل مرگ فرزندشان را سانحه‌ي رانندگي عنوان كنند.




۱۳۸۹/۴/۱۲

شهيد راه آزادي محمد نادري پور
محمد نادري پور، دانشجوي رشته مهندسي عمران دانشكده مهندسي سيرجان وابسته به دانشگاه باهنر كرمان بود
به گفته ي يكي از بستگان و نزديكان اين شهيد , محمد نادري پور كه از دانشجويان فعال پيش و پس از انتخابات اخير رياست جمهوري بود ساعت هفت بعد از ظهر دهم تير ماه گذشته پس از خارج شدن از جلسه ي امتحان و سوار شدن بر خودرو پرايد شخصي خود‘ بعد از خروج از دانشكده به وسيله ي افراد لباس شخصي ربوده مي شود.
خواهر ِ نادري پور كه خود دانشجوي دانشگاه زاهدان است همان شب طبق معمول با تلفن همراه برادرش تماس مي گيرد و متوجه مي شود كه او گوشي را برنمي دارد. روز بعد نيز تلاش مجدد مي كند اما باز موفق نمي شود از اين رو موضوع را به پدر و مادرش كه ساكن روستاي "خبر" از توابع شهرستان "بافت" كرمان هستند اطلاع مي دهد.
وي گفت كه 48 ساعت پس از ربودن نادري پور جسد وي درون خودرواش در گوشه اي از شهر سيرجان پيدا مي شود در حالي كه قاتل يا قاتلان نه تنها خودرو او را همراه خود نمي برند كه حتا دستبردي هم به پخش خودرو‘ كارت شناسايي خودرو‘ كارت سوخت خودرو و مقداري پول نقد كه همراه شهيد مذكور بوده ‘ نمي زنند و اين نشان مي دهد كه انگيزه ي قتل كاملا سياسي بوده و به فعاليت اعتراضي او پس از انتخابات ربط داشته است.
منبع موثق خبر هم چنين به نقل از دوستان و اعضاي خانواده ي شهيد نادري پور اضافه كرد كه وي از جوانان سالم و با صداقت روستا و از دانشجويان خوشنام و متعهد دانشكده ي مهندسي سيرجان بوده و با هيچ شخصي مشكل و نزاع نداشته است ؛ نه خود و نه خانواده اش.
به گفته ي اين منبع جسد نادري پور پس از انتقال به پزشكي قانوني‘ كالبد شكافي شده و علت قتل را تنها يك ضربه ي محكم به پشت سر‘ اعلام شده است و بعد از آن اداره ي آگاهي شهرستان از خانواده ي شهيد خواسته اند كه فورا جسد را دفن كنند.
وي كه خود جسد را پيش از كالبد شكافي و دفن از نزديك ديده است خاطر نشان كرد كه حتا پيراهن نادري پور هم پاره نشده بود و اين امر نشان مي دهد كه او با قاتل يا قاتلانش درگير نشده و مقاومت نكرده است لذا اگر انگيزه ي قتل ‘ شخصي بود مقتول از خود واكنش و مقاومت نشان مي داد.
منبع خبر گفت كه پس از كالبدشكافي ‘ اداره ي آگاهي پيش از تحويل جسد نادري پور‘ لباس هاي او و نيز پتوي روي جسد را سوزانده اند تا اثري بجا نمانده باشد. همچنين پس از بازديد از خودرو شهيد‘ معلوم مي شود كه قاتل يا قاتلان پوشش لاستيكي روي فرمان و روي دنده ي خودرو را برداشته اند تا اثر انگشت از خود باقي نگذاشته باشند.
وي كه در مراسم تدفين نادري پور در زادگاهش در روستاي "خبر" شهرستان بافت كرمان حضور داشته است يادآور شد كه عده يي از افراد لباس شخصي و مشكوك و ناشناس كه بنظر مي رسد اطلاعاتي بودند در مراسم شركت داشتند و اوضاع را از نزديك كنترل مي كردند.
منبع خبر اضافه كرد كه خانواده ي مرحوم نادري پور از ترس اين كه ممكن است ديگر اعضاي خانواده شان بخصوص دختردانشجويشان كه در زاهدان است ربوده شوند سكوت كرده اند....


۱۳۸۹/۴/۱۲

شهيد راه آزادي - امير اسلاميان
امير اسلاميان دانشجوی کرد دانشگاه ياسوج در همدان به طور مشکوکی به قتل رسيد. اسلاميان که از دانشجويان دانشگاه دولتی ياسوج بوده از طرف مسئولان اين دانشگاه به دليل شرکت در فعاليت های صنفی و سياسی همواره مورد فشار و احضار به کميته انضباطی قرار می گرفت. امير اسلاميان در ترم بهمن ۸۶ بخاطر برگزاری همايش بزرگداشت شهدای واقعه حلبچه از جانب مسئولان دانشگاه به دليل نوع صحبتها و افشاگری هايش پيرامون نحوه کشتار مردم توسط برخی از مسوولان آن دوره مورد برخورد شديد و نامناسب قرار می‎گيرد و توسط کميته انضباطی دانشگاه ياسوج ابتدا به دو ترم محروميت از تحصيل و در نهايت به دانشگاه همدان تبعيد شد. اسلاميان بعد از اين اقدام برای ادامه تحصيل به دانشگاه همدان می‎رود و در آنجا نيز بعد از يک ترم تحصيل به دليل گزارش دانشگاه ياسوج پذيرفته نمی‎شود و دوباره به دانشگاه ياسوج بر می گردد که در تابستان ۸۷ از آنجا بصورت قطعی اخراج می شود. نامبرده که پس از عدم پذيرش از سوی دانشگاه همدان و اخراج از دانشگاه ياسوج از ترس دستگيری بخاطر شرکت فعال در فعاليتهای انتخاباتی ستاد مهدی کروبی در همدان ، از سوی نيروهای امنيتی خود را مخفی کرده بود بعد از چند روز به طرزی مشکوک به قتل رسيد.وي اهل روستاي چراغ ابدال منطقه افشار بوکان بود ودر سال دوم دانشگاه همدان تحصيل مي کرد.
جسد اين جوان در حوالی روستای محل سکونت خود روستای “چراخ‎وال” واقع در شهرستان بوکان پيدا شد.


۱۳۸۹/۳/۲۵

شهيد راه آزادي - پرويز نوبخت
پرويز نوبخت جوان معترض شيرازي, در 30 خرداد 1388 حوالي ميدان نمازي شيراز دستگير شد و جنازه وي در سكوت و ارعاب در تاريخ 23 تيرماه به خانواده اش تحويل مي شود. اگرچه خانواده وي در شيراز ساكن هستند ليكن از طرف عوامل حكومتي اجازه دفن در شيراز صادر نمي كنند و درحالي كه آثار شكنجه بر پيكر شهيد مشهود بوده است جنازه صبح 24 تيرماه در گورستان روستاي قلات در حدود 30 كيلومتري شيراز به خاك سپرده شده است. نيروي انتظامي و لباس شخصي ها حجله و نمادهاي عزاداري را از حوالي منزل پدر شهيد در شيراز جمع آوري نموده و خانواده داغدار اين شهيد را مورد تهديد و ارعاب و آزار اذيت قرار دادند.






۱۳۸۹/۳/۲۵

شهيد راه آزادي حسين اسماعيلي
حسين اسماعيلي كارگر كارخانه درجاده كرج ومتاهل بود بر اثر وارد شدن ضربه به سرش توسط مزدوران جاني در تهران روز 30 خرداد 88 در خيابان آزادي شهيد شد در شهر خان ببين (استان گلستان) به خاك سپرده شد.

۱۳۸۹/۳/۲۵

شهيد راه آزادي - حسين اكبري
حسين اکبري يكي ديگر از شهداي راه آزادي است كه در اثر شكنجه وحشيانه جان باخت
به گزارش فعالان حقوق بشر در ايران، حسين اکبري يکي ديگر از جواناني است که پس از بازداشت شدن توسط نيروهاي امنيتي در اعتراض‌هاي روزهاي پس از انتخابات ايران، کشته شده‌است.
اين در حالي است که تا تاريخ ۳۰/۴/۸۸ و با پي‌گيري خانواده‌اش از طريق دادگاه انقلاب و بازداشت‌گاه اوين و ديگر بازداشت‌گاه‌هاي موجود در تهران، هيچ اطلاعي از سرنوشت وي يا محل نگه‌داري‌اش در دست نبود.در روز ۳۱ تيرماه ۱۳۸۸ با تماسي که با خانواده‌اش گرفته شد، از آن‌ها خواسته شد تا براي تحويل گرفتن جسد فرزند خود به بيمارستان ‌خميني مراجعه کنند و با مراجعهٔ آن‌ها مشخص شده‌است که دليل کشته شدن وي بر اثر ضربهٔ مغزي بوده و روي بدن او آثار متعدد باتوم ديده شده‌است. پيکر وي صبح روز يک‌شنبه ۴/۵/۸۸ در قطعهٔ ۲۱۹ بهشت زهرا تهران در کنار مادر مرحوم وي به خاک سپرده شد.


۱۳۸۹/۳/۲۵

شهيد را آزادي -حسين طهماسبي
حسين طهماسبي 25ساله. شغل آزاد . روز 25 خرداد در خيابان نوبهار كرمانشاه , در يکي از تجمعات اعتراضي شرکت کرده بود و به گفته يکي از دوستانش بر اثر ضربات شديد وارده توسط مزدوران امنيتي به سرش , وي مجروح ميشود و به بيمارستان رازي کرمانشاه انتقال داده ميشود که همان شب بر اثر شدت جراحات وارده شهيد ميشود.
گفته ميشود که وي اصلا در انتخابات شرکت نکرده و به هيچ يك از كانديداها راي نداده بودو به خاطر اعتراض به خفقان موجود در تجمع شرکت کرده بود. فشار زيادي به خانواده وي وارد شده بود که در مورد وي اطلاع رساني صورت نگيرد. ولي در مراسم ختمش تعداد زيادي مردم شرکت کرده بودند. محل دفنش در شهر کرمانشاه ميباشد
وي نامزد داشته و قرار بود به زودي ازدواج کند. خانه وي هم در محله معلم درکرمانشاه ميباشد , پدرش کارمند بانک است و يکي از خانواده هاي خوشنام شهر هستند.
مراسم ختم اين شهيد در حسينه سالار شهيدان کرمانشاه برگزار شد


۱۳۸۹/۳/۲۵

شهيد راه آزادي - سجاد قائدرحمتي
سجاد قائد رحمتي (متولد اول فروردين 1368) در ساعت 18 روز يکشنبه 31 خردادماه در نزديکي ايستگاه مترو نواب با اصابت گلوله کشته شد. از صحنه‌ي جان سپردن وي فيلمي موجود است که گفته مي‌شود توسط پسرعموي وي گرفته شده است. مقامات امنيتي جهت تحويل جسد وي 4 ميليون تومان پول تير مطالبه نمودند که با مساعدت مردمي مبلغ ياد شده جمع‌آوري و پرداخت شد.
سجاد اهل شهرستان دورود استان لرستان بود و به همراه خانواده اش در اين شهر زندگي مي کرد در تابستان به علت فقر خانواده اش به تهران براي کار رفته بود در تظاهرات به همراه پسر عمويش شرکت مي کند پسر عمويش در حال فيلم گرفتن از تظاهرات بوده که ميبيند مردم ميگويند يک نفررا کشتند. با تلفن موبايل به سمت فرد کشته شده ميرود و ميبيند که آن شخص سجاد است.


۱۳۸۹/۳/۲۵

1234
فيلم و تئاتر
باند، جیمز باند! شون كانرى، مامور ۰۰۷...
بيوگرافي - چهره ها
هشتادمین سالروز تولد یک نام‌آشنا جهان‌پهلوان تختی...
علمي و تكنولوژي
كره ماه تنها قمر سیاره زمین صد متر منقبض شده است...
موسيقي
ترانه «مرا ببوس» شصت ساله شد....
بهداشت و پزشكي
گرايش به شيريني نشانه كم خوني است؟!...
 ايران | جهان | دانشجويي | حوادث اخبار :
 گزارش | مصاحبه | بيانيه - اطلاعيه | مقاله گزارش :
 علمي و تكنولوژي | بهداشت و پزشكي علمي :
 فرهنگ و ادب | فيلم و تئاتر | موسيقي | بيوگرافي "چهره ها" | بيوگرافي "هنرمندان" فرهنگ و هنر :
 فيلم | صوت صوت و تصوير :  
 ديدني هاي تصويري | سرگرمي | گزارشات تصويري  سرگرمي :
 درباره ما | ارسال خبر | ارتباط با ما | Rss خدمات :  
 INA © 2008-1387 . All rights reserved